۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۱:۵۷

روایت زندگی شهید محمدمهدی قنبری؛ از چایخانه هیئت تا میدان خدمت

روایت زندگی شهید محمدمهدی قنبری؛ از چایخانه هیئت تا میدان خدمت

سنندج- محمدمهدی قنبری برای خانواده تکیه‌گاهی مسئولیت‌پذیر بود؛ مردی که آخرین تماسش با همسر و فرزند، با وعده بازگشت به خانه پایان یافت، اما یازدهم اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید.

خبرگزاری مهر؛ گروه استان‌ها: بعضی آدم‌ها را باید از میان جزئیات زندگی‌شان شناخت؛ از رفتاری که با خانواده دارند، از مسئولیتی که در قبال دیگران احساس می‌کنند و از خاطرات کوچکی که بعد از رفتنشان، به بزرگ‌ترین یادگارهای زندگی تبدیل می‌شود.

شهید محمدمهدی قنبری برای همسرش چنین تصویری دارد؛ مردی خانواده‌دوست، مهربان، شوخ‌طبع و مسئولیت‌پذیر که در چهار سال زندگی مشترک تلاش کرد تکیه‌گاه همسر و فرزندش باشد و در محیط کار نیز خود را در برابر همکاران و سربازانش مسئول می‌دانست.

قنبری که چهاردهم بهمن‌ماه ۱۳۷۱ در قروه متولد شده بود، پس از سال‌ها خدمت و انجام وظیفه، یازدهم اسفندماه ۱۴۰۴ در جریان حمله به شهادت رسید؛ شهادتی که برای خانواده‌اش پایان یک زندگی نبود، بلکه آغاز روزهایی بود که باید خاطرات او را جایگزین حضورش می‌کردند.

تکیه‌گاهی که خانواده به او اعتماد داشت

همسر شهید وقتی از محمدمهدی سخن می‌گوید، بیش از هر چیز از حس امنیتی یاد می‌کند که حضور او در خانه ایجاد کرده بود.

او معتقد است مهم‌ترین ویژگی همسرش، مسئولیت‌پذیری بود؛ مردی که خانواده برایش در اولویت قرار داشت و تلاش می‌کرد در سختی‌ها پشت همسر و فرزندش بایستد.

به روایت همسر شهید، قنبری برای آینده خانواده نیز برنامه داشت آنها مانند بسیاری از زوج‌های جوان، برای سال‌های پیش رو آرزوهایی داشتند؛ حتی درباره دوران بازنشستگی و زندگی سال‌های بعد برنامه‌ریزی کرده بودند.

سفر و طبیعت از علاقه‌مندی‌های او بود و ماهیگیری را دوست داشت؛ اما در کنار این علاقه‌های شخصی، بخش مهمی از زندگی‌اش با اعتقادات مذهبی و خدمت به اهل‌بیت(ع) پیوند خورده بود.

همسر شهید در توصیف او می‌گوید: «همیشه مثل کوهی پشت من و بچه‌ها ایستاده بود»؛ جمله‌ای کوتاه که شاید بتواند بخش بزرگی از تصویری را که خانواده از این شهید در ذهن دارند، روایت کند.

آخرین روزی که قرار بود بازگشت داشته باشد

آخرین دیدار همسر و شهید قنبری در سنندج رقم خورد؛ همان روزهایی که شرایط جنگی، نگرانی خانواده‌ها را بیشتر کرده بود.

مهدی قرار بود به محل کارش برود و همسرش هنگام خداحافظی تنها یک خواسته از او داشت؛ اینکه مراقب خودش باشد.

همسر شهید می‌گوید: نگرانی آن روزها باعث شده بود مرتب با او تماس بگیرد، اما حتی تماس‌های مکرر نیز برای مهدی آزاردهنده نبود برعکس، خودش از همسرش می‌خواست بیشتر تماس بگیرد و از حال او باخبر شود.

در یکی از آخرین تماس‌ها، حتی از خانه و وسایلی که خانواده نیاز داشتند پرسید؛ وسایلی که قرار بود با خود بیاورد.

آن جمله ساده اما حالا برای همسرش معنای دیگری دارد؛ مهدی گفته بود: «برمی‌گردیم خونمون...» آنها هنوز منتظر بازگشتش بودند.

مهدی در همان تماس کوتاه با فرزندش نیز صحبت کرد و از او پرسید: «بابا رو دوست داری؟»

هیچ‌کس نمی‌دانست این گفت‌وگو، یکی از آخرین لحظات ارتباط پدر با فرزندش خواهد بود.

روایت زندگی شهید محمدمهدی قنبری؛ از چایخانه هیئت تا میدان خدمت

وصیتی که هیچ‌وقت نوشته نشد

در خانه قنبری وصیت‌نامه‌ای نوشته نشد؛ نه از سر بی‌توجهی، بلکه شاید به این دلیل که زندگی برای آنها همچنان ادامه داشت.

همسر شهید می‌گوید آنها برای آینده برنامه داشتند و حتی درباره سال‌های بازنشستگی مهدی و روزهایی که قرار بود بیشتر در کنار هم باشند، صحبت کرده بودند، ذهن خانواده پر از برنامه‌های آینده بود، نه تصور جدایی.

همسر شهید در این‌باره می‌گوید: «ما هیچ‌وقت تصور نمی‌کردیم قرار است این‌گونه از هم جدا شویم تمام فکر و برنامه ما برای ادامه زندگی در کنار هم بود، نه برای نبودن.»

همین ناتمام ماندن برنامه‌هاست که امروز جای خالی مهدی را برای خانواده پررنگ‌تر می‌کند؛ سفرهایی که قرار بود بروند، روزهایی که قرار بود کنار هم باشند و آینده‌ای که دیگر به شکل گذشته ادامه پیدا نکرد.

مردی که محرم را با خدمت معنا می‌کرد

اما برای شناخت محمدمهدی قنبری، روایت زندگی خانوادگی او به تنهایی کافی نیست، بخش دیگری از شخصیت این شهید را باید در روزهای محرم جست‌وجو کرد؛ در هیئت «رهپویان علوی» سریش‌آباد، در چایخانه و در میان عزادارانی که او با عشق برایشان چای می‌ریخت.

ارادت قنبری به امام حسین(ع) برای همسرش تنها یک علاقه مذهبی نبود؛ بخشی از سبک زندگی او بود.

از نوجوانی در هیئت حضور داشت و با فرارسیدن محرم، بخش زیادی از وقت خود را صرف خدمت به عزاداران می‌کرد. برایش تفاوتی نداشت کاری که انجام می‌دهد بزرگ باشد یا کوچک؛ مهم این بود که بتواند سهمی در خدمت به دستگاه سیدالشهدا(ع) داشته باشد.

همسرش می‌گوید: در چهار سال زندگی مشترک بارها شاهد بوده که مهدی بدون خستگی برای هیئت و مراسم‌های مذهبی وقت می‌گذاشت و خادمی امام حسین(ع) را افتخار خود می‌دانست.

آخرین محرم؛ پدر و پسری در چایخانه

یکی از ماندگارترین تصاویر برای همسر شهید، به آخرین محرمی بازمی‌گردد که مهدی در کنار خانواده حضور داشت؛ نخستین محرمی که فرزندشان نیز در کنار او بود.

مهدی فرزند خردسالش را در آغوش گرفته بود و همزمان در چایخانه هیئت به عزاداران خدمت می‌کرد.

همسرش آن صحنه را ثبت کرد؛ تصویری که آن روز شاید تنها یک خاطره شیرین خانوادگی بود، اما امروز به یکی از ارزشمندترین یادگارهای زندگی مشترکشان تبدیل شده است.

در آن تصویر، پدر در حالی که فرزندش را در آغوش دارد، همچنان به کار خود ادامه می‌دهد؛ گویی می‌خواهد همان عشقی را که سال‌ها در وجود خودش ریشه دوانده بود، به نسل بعد منتقل کند.

همسر شهید می‌گوید: خوشحالی خاصی در چهره مهدی دیده می‌شد؛ انگار از اینکه می‌تواند فرزندش را نیز با فضای هیئت و خدمت به اهل‌بیت(ع) آشنا کند، احساس رضایت داشت.

نذری که با دل انجام می‌داد

خدمت برای مهدی تنها به روزهای محرم و هیئت محدود نمی‌شد، او حتی انجام نذر سالانه پدر همسرش را پس از ازدواج بر عهده گرفته بود، پخت مرغ نذری برایش کاری سنگین یا اجباری نبود؛ آن را با علاقه انجام می‌داد و از اینکه بتواند در یک کار خیر سهیم باشد، لذت می‌برد.

همسرش حالا وقتی این خاطرات را کنار هم می‌گذارد، تصویری یکدست از مردی می‌بیند که خدمت کردن در زندگی‌اش جایگاه ویژه‌ای داشت؛ چه در خانه و برای خانواده، چه در محل کار و برای همکاران و سربازانش و چه در هیئت و در خدمت به عزاداران امام حسین(ع).

عهدی که در بین‌الحرمین تازه شد

شاید یکی از عمیق‌ترین خاطرات زندگی مشترک مهدی و همسرش، به عهدی بازگردد که در روز عقد با یکدیگر بستند، آنها به هم قول داده بودند تا پایان در کنار یکدیگر بمانند و هیچ چیزی موجب جدایی‌شان نشود.

سال‌ها بعد، در سفر به کربلا، همین عهد را در بین‌الحرمین دوباره تازه کردند؛ در فضایی که برای هر دو سرشار از معنویت بود.

امروز همسر شهید به آن عهد از زاویه دیگری نگاه می‌کند.

مهدی دیگر در کنار او نیست، اما خاطراتش باقی مانده است؛ از روزهای زندگی مشترک گرفته تا سفر کربلا، از خنده‌ها و برنامه‌های آینده تا آخرین تماس تلفنی.

او می‌گوید: مهدی جان، خیلی دلتنگتم. تا ابد دوستت دارم و عاشقتم. پای عهدی که با هم بستیم می‌مانم.

زندگی‌ای که با شهادت متوقف نشد

شهادت محمدمهدی قنبری اگرچه حضور فیزیکی او را از خانه گرفت، اما نتوانست خاطراتش را از زندگی خانواده پاک کند.

برای همسرش، مهدی هنوز همان مردی است که باید مراقب خانواده می‌بود؛ همان پدری که فرزندش را در آغوش می‌گرفت و در چایخانه هیئت برای عزاداران چای می‌ریخت؛ همان همسری که هنگام رفتن گفت «برمی‌گردیم خونمون» و همان مردی که برای سال‌های آینده برنامه داشت.

حالا آن آینده به شکل دیگری ادامه پیدا می‌کند؛ با خاطرات مردی که در تمام نقش‌های زندگی‌اش، از همسری و پدری تا خدمت و خادمی اهل‌بیت(ع)، تلاش کرد مسئولیتی را که بر عهده گرفته بود تا آخرین لحظه رها نکند.

و شاید برای همسر شهید، ماندگارترین تصویر از محمدمهدی همان تصویری باشد که در آخرین محرم از او ثبت کرده است؛ پدری با فرزندش در آغوش و دستی مشغول خدمت به عزاداران سیدالشهدا(ع)؛ تصویری که حالا بیش از یک خاطره خانوادگی است و بخشی از میراثی شده که از شهید برای فرزندش باقی مانده است.

کد مطلب 6961151

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • IR ۱۴:۵۳ - ۱۴۰۵/۰۷/۰۶
      0 0
      مرگ بر آمریکا و اسراییل ورضا سس